بهترین انشا زیبا درباره یک روز بارانی + انشاء درباره باران

بهترین انشا زیبا درباره یک روز بارانی + انشاء درباره باران

نمایون – نمایی متفاوت از بهترین انشا زیبا درباره یک روز بارانی + انشاء درباره باران

جمله رنگی امروز:
یا تو دنیا رو بساز یا دنیا تو رو می‌سازه



بهترین انشا زیبا درباره یک روز بارانی
اگر به‌ دنبال انشای زیبا درباره باران هستید این مطلب را از دست ندهید. بهترین توصیف باران و باریدن باران و آب و هوای بارانی و مقدمه و نتیجه گیری و …درباره انشای باران را در مجله تالاب بخوانید.
 
باران وقتی میبارد حس و حال خوبی بـه آدم دست میدهد و آرامشی کـه می‌توان در نوشته های‌ انشا کمی توصیفش کرد. حال کـه در این جا قصد داریم بـه شـما بهترین انشا درباره باران را بدهیم.
 
انشا درباره روز بارانی
آسمان تیره و خاکستری می شود و باران نم نم و کم کم شروع بـه بارش می کند . باران همان‌ گونه می بارد و ناگهان صداهای مهیبی بـه گوش می‌رسند ؛ صدای رعد و برق ها اسـت و باران همان‌ گونه تندتر و تندتر می شود .
 
مردم در خیابان بـه دنبال پناهگاهی می‌گردند . چتر های‌ مردم و تراس های‌ خیابان مانند یک پناهگاهی هستند کـه آغوش خودرا برمردم بازکرده اند تا مردم زیر ای رحمت الهی خیس نشوند .
 
با گذر زمان خیابانها خلوت شده و تعداد کمی از مردم در خیابان هستند ؛ باران سرد شده و بـه صورت تگرگ با شکل و شمایلی خاص مدتی کوتاه مانند سنگ های‌ یخی و بسیار زیبا بـه زمین فرو می ریزند .
 
باران باغبانی می شود کـه بـه گل ها و گیاهان ودرختان و سبزه ها آب می دهد ؛ کشاورزی می شود کـه بـه گیاهان کمک می کند ؛ رفتگری خواهد شد کـه خیابانها را تمیز می کند و سقایی می شود کـه بـه تشنگان آب میرساند .
 
باران آهسته و آهسته تر می شود و کم کم رنگین کمان نمایان می شود ؛ رفته رفته پرنگ تر و پررنگ تر می شود و خیابانها بازهم روبه شلوغی می گذارند . تا چندین ساعت دیگر رد پای باران با گرما و نور آفتاب پاک می شود .
 
صدای نم نم باران خواب را از چشمانم ربوده بود . هر کاری کردم نتوانستم چشمان منتظرم رابا شهر خواب آلود همراه سازم . از جایم بلند شدم .
 
آرام آرام بـه سمت حیاط حرکت کردم . صدای چک چک باران نزدیک و نزدیکتر می شد . فضا مملو از بوی باران شده بود .
 

توصیف یک روز بارانی
آسمان بـه یک‌باره روشن و خاموش شد. صدای عجیبی بـه گوش رسید.گویا رعد و برق اسـت. آسمان سیاه و قرمز شد… و باران شروع بـه بارش کرد.آرام آرام بارید،آسمان بیخودی شلوغش کرده بود،من خودم شاهد بودم !
بوی خاک هوا را برداشته بود،تند تند نفس های‌ عمیق میکشیدم تا بیشتر بوی خاک را استشمام کنم.
 
اما هر چه میگذشت شدت بارش باران بیشتر می‌شد.روی لباس هایم علامت قطره های‌ باران افتاده بودو خیس شده بود. برگ های‌ درختان هم حسابی شسته و شفاف شده بودند،گویی حمام کرده اند!

مادران چادرشان را بـه روی سر کودکشان میکشیدند تا مبادا خیس شوند و سرما بخورند،اما من بــــــی خیـــــــــال دنیـــــــا… دستانم را باز می‌کردم صورتم را بالا می گرفتم تا هر چه باران هست نصیبم شود…
 
چندی نگذشت کـه خیابانها پر از آب شد،خودرو ها با برف پاک کن های‌ روشنشان کـه از خیابان می گذشتند آب کف خیابان را بـه اطراف می پاشیدند …گنجشک ها و یاکریم ها سراسیمه بـه دنبال پناه گاه میگشتند،گویا لانه شان را گم کرده بودند.

بالاخره بـه کوچه مان رسیدم.
 
خدای من ! چقدر آب در چاله چوله ها جمع شده اسـت ! قبل از بارندگی بـه نظر می رسید کـه کوچه ی بی عیب نقصی داریم!!!اما حالا می‌بینم کـه کوچه پر از چاله های‌ کوچک و بزرگ اسـت…
 
بارش باران تقریباً قطع شده بود،فقط قطره هایی کوچک و با فاصله از آسمان می چکید و روی آب های‌ جمع شده در چاله می افتاد و حلقه های‌ زیبایی را بوجود می آورد…
 
زنگ خانه را زدم. مادر درب را باز کرد و بـه من خیرمقدم گفت . لباس هایم را عوض کردم و کنار بخاری نشستم و مهمان یه فنجان چای گرم مادرم شدم…
 

انشاء در مورد یک روز بارانی
روز بارانی طبق معمول یکی از روزهای مورد علاقه اکثر افراد می باشد کـه هوای پاک را بـه ما هدیه می دهد و حس شادابی و طراوت موجود در ان باعث جلای روح انسان می شود و همچنین باعث پاک شدن و تمیز شدن محیط اطراف و شسته شدن آلودگی ها از درختان و گل ها شده و سرسبزی خاصی را بـه ارمغان می آورد.
 
مقدمه :
درکنار یک دریای پرتلاطم روی صخره ای نشسته بودم ؛ غرق در تفکرات خویش بودم ؛ البته بـه دنبال یک موضوعی می گشتم کـه انشاء خودرا با ان آغاز کنم کـه ناگهان صدای امواج خروشان دریا مرا بـه سمت خود کشاند ؛ در همین حین چشمم بـه صدفی خورد کـه موج دریا با خود آورده بود ؛ هنگامی کـه صدف را در دستانم گرفتم یک نور زیبایی از ان بـه چشم می خورد ؛ در لابه لای نور زیبای این صدف کلمه ای چون « باران » می درخشید ؛ آری آن گونه تلنگری بر من وارد شد کـه موضوع انشاء خودم را باران انتخاب کنم .
 
کلمه کلی: توصیف کلمه باران
«ب» باران یعنی بوی کاهگل خانه مادر بزرگ ؛ باران کـه می بارد بوی کاهگل بـه مشام می‌رسد و آدمی را مدهوش و افسونگر می کند این بوی خاک …
«الف» باران یعنی آسمانی دلگیر ؛ باران کـه می بارد انگار آسمان دلش گرفته اسـت ؛ انگار آسمان بغض دارد و می خواهد اشک بریزد بر سر زمینیان ؛ چقدر بغض آسمان آبی دلنشین اسـت …
 
«ر» باران یعنی رنگین کمان هفت رنگ ؛ باران کـه می بارد رنگ های قشنگ رنگین کمان صفای دیگری دارد ؛ وقتی کـه نور آفتاب وارد قطرات در حال بارش می خورد بـه رنگ های اصلی تجزیه می شود و رنگین کمان را تشکیل می‌دهند ؛ رنگهایی چون :
قرمز ؛ نارنجی ؛ زرد ؛ سبز ؛ آبی ؛ نیلی و بنفش…
 
«الف» باران یعنی آرامش ؛ باران کـه می بارد آرامش سرتاسر وجود آدمی را فرا می‌گیرد ؛ قدم زدن زیر نم نم باران آدمی را بـه وجد می آورد ؛ صدای چکیدن قطره قطره های‌ باران کودکیم را زنده می کند ؛ بـه روحم ! بـه احساسم ! طراوت می بشخد …
«ن» باران یعنی ناودان های‌ خونه هامون ؛ نسترنهای باغچه هامون ؛ باران کـه می بارد ناودان ها یک خودی نشان میدهند ؛ نسترنها جان می گیرند …
 
نتیجه:
باران خوب اسـت ؛ زندگی زیباست ؛ باران مرا می برد بـه دوران کودکی ؛ بـه ان زمان کـه منازل کاهگلی بود ؛ دورهمی ها سادگی بود ؛ قصه رنگین کمان توأم با شادی کودکی بود …
 

انشا درباره صدای باران

صدایی توی دنیا هست کـه لذت شنیدن ان خستگی و کسالت را رفع می کند و ان صدای منظم ریز ریز باریدن باران اسـت.
 
دلگیرترین روز هفته بود. کلاس در سکوت فرورفته بود. از پنجره کـه بـه بیرون نگاه میکردی، رنگ خاکستری آسمان توی چشم می خورد. معلم داشت از یکی از دانش‌آموزان درس می‌پرسید. بقیه خسته و بی‌رمق نگاهش میکردند. ان دانش‌آموز بـه آهستگی و گاهی با اشتباه جواب می‌داد و بیشتر مواقع سکوت میکرد.
 
در همین وقت ناگهان صدایی برخاست. صدایی کـه مثل نوازش گوش‌ها و یا دست کشیدن بر سر احساس بود. خستگی از تن همه ی در رفت. بر لب‌هایی کـه تا چند دقیقه پیش بـه طرف پایین کشیده بودند، لبخند نشست.
 
صدای برخورد باران با پنجره کلاس بـه گوش میرسید و هر دانش‌آموزی چیزی میگفت. صدای باران یک نفر را یاد بچگی‌هایش می‌انداخت کـه با بچه‌ها توی کوچه زیر باران بازی می کردند. یکی از بچه‌ها گفت:«من صدای باران را کـه می شنوم، یاد صدای پای پدرم می‌افتم کـه بـه خانه نشاط می‌آورد. صدای پای باران واقعا زیبا و نشاط آور اسـت».
 
یکیدیگر گفت:«من با صدای باران یاد موسیقی می‌افتم. من بـه موسیقی علاقه زیادی دارم و بـه نظرم سمفونی باران زیباترین موسیقی دنیا اسـت». دیگری بی‌مقدمه و با لحن شاعرانه گفت:«بیا تا شعر باران را بخوانیم…» بچه‌ها با صدای بلند خندیدند و بـه او گفتند کـه باران، شاعرش کرده اسـت.
 
پس از دقایقی زنگ خورد و دانش‌آموزان با خوشحالی از کلاس بیرون رفتند تا همراه باران سرود زندگی بخوانند.
 
صدای باران همیشه زیبایی‌های‌ زندگی را بـه خاطر می‌آورد. صدای باران زیباست و شعر باران زیباترین شعر هستی اسـت. من کـه عاشق صدای باران هستم.
 

توصیف باران
من انشایم رابا نام خدای توانایی شروع می کنم کـه پدیده های‌ شگفت انگیز مثل باران را آفرید باران مانند کبوتری در طبیعت اسـت کـه پرواز می کند.
ومانند هدیه ای بـه طبیعت اسـت ودر روز های‌ بارانی گیاهان و آسمان و زمین احساس تازگی و شادابی می کنند.
از پشت پنجره اتاقم بـه طبیعت خیره شده بودم کـه ناگهان صدای مهیبی مانند غرّش شیر بـه گوشم رسید.
 
انگار ابر های‌ سیاه برای رساندن شادابی و تازگی بـه زمینیان با هم می جنگیدند.نمی دانم کدام یک از ان ها پیروز شد،چون قطره های‌ باران را دیدم کـه مانند الماس های‌ درخشان بـه پنجره اتاقم می‌خوردند.
 
صدای نم نم باران مانند ترانه های‌ دلنشین گوشم را نوازش می داد و، پس از تمام شدن باران پرندگان خیس شده را در کنج پنجره دیدم و شب نم ها روی برگ گیاهان در حالسرسره بازی بودند و همچنین رنگین کمان زیبایی در آسمان نمودار شده بود.
 
باران سرچشمه زندگی و پاکیزگی و زیبایی اسـت. پس همگی خداوند را را بـه خاطر این نعمت کـه بر ما ارزآنی داشته اسـت شکر کنیم.
ببار کـه چتری بر روی دلم نخواهم گرفت
ببار کـه شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی
ببارکه ویرانه دل من سقفی ندارد کـه از قطرات سردت ایمن باشد
ببار کـه خانه دلم بسی تشنه و ملتهب اسـت
ببار شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی
ببار و سیلی بـه پا کن و دل مسکین و گوشه نشینی مرا با خود ببر …
ببار ای باران …
ببار از بارش تو من شادم
ببار کـه عطر تو را می طلبم
ببار کـه شاید پس از بارش تو بـه یادش رنگین کمان در دلم بر پا شود
ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش
ببار کـه دلم دلتنگ اوست
ببار شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای وی را بشنوم
ببار ای باران …
 

انشا درباره باران

یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
از ابری کـه تمام آسمان را فراگرفته اسـت دوباره باران می‌بارد. باران آن قدر شاعرانه اسـت کـه دل مرا با خود بـه دنیای شعر و ادبیات میبرد. بـه ان جایی کـه باران می‌بارد و قطره از دیدن دریا خجل می شود.
 
بـه این فکر می کنم کـه چرا وقتی یکی قطره باران ز ابری چکید، خجل شد؟ شاعر میگوید از کوچکی خودش و پهناوری دریا شرمنده شد تا این کـه رفت در دل صدفی جای گرفت و بـه مروارید تبدیل شد.
 
شاعر برای تواضع داشتن این شعر را سروده اما بـه نظر من این قطره‌ها خود مروارید هستند. حتی از مروارید هم ارزشمندتر هستند. چرا کـه ما برای ادامه حیات بـه مروارید نیاز نداریم اما بـه باران نیازمندیم.
 
البته فقط نیاز نیست کـه باران را دوست داشتنی می کند. باران آن قدر لطیف اسـت کـه گویی دست طبیعت میـــخواهد بـه زمین مهربانی کند و وی را مثل مادری کـه کودکش را نوارش می کند، لوس کند. باران مثل دانه‌های‌ مرواریدی اسـت کـه آسمان بـه زمین هدیه میدهد. مثل دامادی کـه بر سر عروس مروارید می‌پاشد، آسمان هم رشته‌های‌ دراز مروارید را بـه زمین هدیه می کند.
 
باران مثل دعایی اسـت کـه مستجاب میشود و نشانه‌های‌ استجابت را در گوش زمین زمزمه میکند. باران یک مهمان اسـت، مهمانی کـه دست خالی نمی آید و دوست داشتن را بـه خانه ما هدیه می‌آورد.
 
و لطافت باران همان‌ گونه در ادبیات رسوخ می کند. خواجه عبدالله انصاری در مناجات‌نامه خود می گوید:«الهی… بر جان‌های‌ ما جز بارانِ رحمت خود مبار». این تشبیه رحمت خداوند بـه باران بسیار زیباست. همه ی می دانیم کـه رحمت خداوند چقدر بی‌کران اسـت. وقتی خواجه بـه باران تشبیه‌اش می کند، یکی از نشانه‌های‌ بی‌همتا بودن لطافت و مهربانی باران اسـت.
 
و نه فقط در ادبیات کـه وقتی باران می‌بارد کشاورزان کـه رزق‌شان را از زمین می گیرند و برای جوانه زدن دانه‌ها بـه آب نیاز دارند، رو بـه سوی آسمان کرده و خدا را بـه خاطر باریدن باران شکر میکنند.
 
باران از جمله نعمت‌های‌ خداست کـه در زندگی ما نقش بسیاری دارد و ما بـه خاطر ان باید از خدای مهربان سپاسگزاری کنیم.


بیشتر بخوانید:

فوتبال/نزدیکان/بیوگرافی/دندان/مسلح/ایران/نوجوان/فغانی/نا/کولاکوویچ/قیمت/متاهل/سید جلال/ماساژ/تا/بدن/مسعود/خانه/اینترنت/حرص/پرسپولیس/ثروتمندان/مجید/ورزش/اینترنت/کالری‌/16/سکته‌/آشتیانی/یاد/ابوبکر/رابطه/ما/مزایا/خلاص/کودک/امیدوارم/چند/من/

سرگرمی
گوگل
منبع:
namayoon.com

نمایون

آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخواستن از زمین نه دستی از برون بلکه همتی از دورن لازم است...

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × یک =

مجله تفریحی و سرگرمی نمایون